تبليغاتX
پیغام ماهی ها

 

چقدر شبیه مادرم شده ام.

چرا نمی شناسی ام؟

چرا نمی شناسمت؟

می دانم مرا نمی شنوی ومن این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم.

دیگر به غربت چشمهایت خو کردم و به دردهای بادکرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند.

با تو ام بی حضور تو.

بی منی با حضور من.

می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند.

همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم،

و هر شب بغض گلویت را

در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم،

و تو هرگز ندانستی که زخم هایت زخمهای مکررم بودند.

نخ های آبیم تمام شده اند و گلهای بقچه ی چهل تکه ی دلم ناتمام ماندند .

باید پیش از بند آمدن باران بمیرم.

+ نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:4 توسط شقایق |


 

 

عشق را چگونه می شود نوشت ؟

در گذر این لحظات پر شتاب شبانه

که به غفلت آن سؤالِ بی جواب گذشت ،

دیگر حتا فرصتِ دروغ هم برایم باقی نمانده است

و گرنه چشمانم را می بستم

و به آوازی گوش می دادم ،

که در آن دلی می خواند :

من تو را ،

او را ،

کسی را دوست می دارم !

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:21 توسط شقایق |


 

 

حتی یک لحظه هم فکر نمی کردم آن شب باید بگذرم! باید بگذرم از شیشه های رنگی خاطراتم.ساعت 8 یک پنج شنبه شب پاییزی بود و باران نم نم می زد! می خواستم چترم را ببندم و بقیه راه را کنار خیابان زیر باران نم نم قدم بزنم که به سرعت یک لحظه، شاید در فاصله ی یک سر بلند کردن، شاید به اندازه ی پیمودن مسیر چشم هایم از دسته ی قرمز چتر تا وسط خیابان آلوده به شب کیف را که نه، تیله های رنگی من را از روی دوشم برداشته بودند و من در آن ثانیه ها حتی جیغ نکشیدم، حتی کمک نخواستم، حتی، حتی ندویدم، قدم برنداشتم. یک کرختی بی انتها و یک گنگی بی مهابا تمام وجودم را فرا گرفت، و زمانی به خود آمدم که قطره ی گرم اشک به دستم نشست. فقط به انتهای خیابان نگاه کردم، خیابان خلوت شده بود و باران تند!  

+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 17:10 توسط شقایق |


باورش مشکل است !

ولی باور کن که من با آن ستاره ،

درباره ی باد و درختان زیتون ،

دریا و سفرهای دور دنیا ،

چتر و باران ها و زیبایی رؤیای چشم ها صحبت کردیم !

می بینی ؟

می بینی سلام گفتن به کسی که سلام را می فهمد،

چه قدر مشکل است ؟

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:19 توسط شقایق |


و گفت : تو جرأت عاشق شدن را نداری! تو می ترسی. از عشق!. حتی از خودت! شاید فاصله ی بین من و تو همین باشد. تو سختی ولی من نمی ترسم!

ومن فقط نگاهش کردم، نگاهم نکرد حتی یکبار، حتی یک لحظه،

شاید راست می گفت.

آن روز زیر باران راه نرفتم، شاید نخستین باری بود که چتر میهمان دست های سرد من بود .

تا سپیده در گوشه ی خلوت اتاقم به او فکر کردم، به حرف هایش!

برایش نوشتم و ارزو کردم کسی دیگر دلش را بلرزاند .

و او برایم نوشت. این بار نه مثل همیشه:

"نمی خواهم برایم دعا کنی قشنگ ترین لحظه های زندگی ام را از دست بدهم. امروز فهمیدم از تو هیچ نمی خواهم ولی اجازه بده در دلم بتپی این را از وصالت هم بیشتر دوست می دارم."

از آن نوشته ها مدتی می گذرد...

و امروز من در اوج شجاعت عاشق شدم .

ساعت 5:42 صبحِ یک روز تابستانی دلم تپید و دستانم لرزید و نگاهم اوج گرفت.

و چه جسور بودم امروز!

برایش نوشتم : "فهمیده ام عاشق شدن به اندازه یک کوه جرأت می خواهد و من امروز عشق را تجربه کرده ام.  اری تو راست می گفتی! امروز دلم از آنِ کس دیگری ست.

این بار برایت از دست رفتن لحظه های قشنگت را ارزو نمی کنم اما دوست دارم لحظه هایت از آنِ کس دیگری باشد و دیگری در دلت بتپد ."

و برایم نوشت : تو در دلم ماندگاری ، حتی اگر از آنم نباشی .

و من لب خند نزدم و او هم.

+ نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 4:25 توسط شقایق |


کلاغ لکه ای بود بر دامن آسمان و وصله ای ناجور بر لباس هستی . صدای ناهموار و ناموزونش ، خراشی بود بر صورت احساس . با صدایش نه گلی می شکفت و نه لبخندی بر لبی می نشست .

صدایش اعتراضی بود که در گوش زمین می پیچید .

کلاغ خودش را دوست نداشت . بودنش را هم . کلاغ از کاینات گله داشت .

کلاغ فکر می کرد در دایره قسمت نازیبایی سهم اوست . کلاغ غمگین بود و با خودش گفت : " کاش خداوند این لکه زشت را از از هستی می زدود ." پس بالهایش را بست و دیگر آواز نخواند .

خدا گفت : " عزیز من صدایت ترنمی است که هر گوشی شنوای آن نیست . اما فرشته ها با صدای تو به وجد می

آیند. سیاه کوچکم ! بخوان فرشته ها منتظرند . "

ولی کلاغ هیچ نگفت .

خدا گفت : " تو سیاهی . سیاه چونان مرکب که زیبایی را از آن می نویسند . و زیبایی ات را بنویس . اگر تو نباشی آبی من چیزی کم خواهد داشت . خودت را از آسمانم دریغ نکن . "

و کلاغ باز خاموش بود .

خدا گفت : " بخوان ، برای من بخوان ، این منم که دوستت دارم . سیاهی ات را و خواندنت را . "

و کلاغ خواند. این بار عاشقانه ترین آوازش را.

خدا گوش داد و لذت برد و جهان زیبا شد.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 19:15 توسط شقایق |