
بدرود رفيق روزهاي بي قراري ام.
دو سال گذشت و پيغام ماهي ها ديگر نخواهد نوشت.
...!

مي گذرم از ميان رهگذران، مات
مي نگرم در نگاه رهگذران، کور
اين همه اندوه در وجودم و من، لال
اين همه غوغاست در کنارم و من کور!
ـ چه خوب دست هاي مهربان و نگاه عميق و پر مهرت را پاسخ گفتيم، خميني عزيز.
ـ به کجا رسيده ايم ؟ به کجا مي رويم...؟
...
چه تنگنای سختی !
یک انسان یا باید بماند یا برود .
و این هر دو ،
اکنون برایم از معنی تهی شده است .
و دریغ که راه سومی نیست !

چقدر شبیه مادرم شده ام.
چرا نمی شناسی ام؟
چرا نمی شناسمت؟
می دانم مرا نمی شنوی ومن این را از سیبی که از دستت افتاد فهمیدم.
دیگر به غربت چشمهایت خو کردم و به دردهای بادکرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند.
با تو ام بی حضور تو.
بی منی با حضور من.
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند.
همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم،
و هر شب بغض گلویت را
در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم،
و تو هرگز ندانستی که زخم هایت زخمهای مکررم بودند.
نخ های آبیم تمام شده اند و گلهای بقچه ی چهل تکه ی دلم ناتمام ماندند .
باید پیش از بند آمدن باران بمیرم.

عشق را چگونه می شود نوشت ؟
در گذر این لحظات پر شتاب شبانه
که به غفلت آن سؤالِ بی جواب گذشت ،
دیگر حتا فرصتِ دروغ هم برایم باقی نمانده است
و گرنه چشمانم را می بستم
و به آوازی گوش می دادم ،
که در آن دلی می خواند :
من تو را ،
او را ،
کسی را دوست می دارم !

حتی یک لحظه هم فکر نمی کردم آن شب باید بگذرم! باید بگذرم از شیشه های رنگی خاطراتم.ساعت 8 یک پنج شنبه شب پاییزی بود و باران نم نم می زد! می خواستم چترم را ببندم و بقیه راه را کنار خیابان زیر باران نم نم قدم بزنم که به سرعت یک لحظه، شاید در فاصله ی یک سر بلند کردن، شاید به اندازه ی پیمودن مسیر چشم هایم از دسته ی قرمز چتر تا وسط خیابان آلوده به شب کیف را که نه، تیله های رنگی من را از روی دوشم برداشته بودند و من در آن ثانیه ها حتی جیغ نکشیدم، حتی کمک نخواستم، حتی، حتی ندویدم، قدم برنداشتم. یک کرختی بی انتها و یک گنگی بی مهابا تمام وجودم را فرا گرفت، و زمانی به خود آمدم که قطره ی گرم اشک به دستم نشست. فقط به انتهای خیابان نگاه کردم، خیابان خلوت شده بود و باران تند!


